این هفته رو هر شب یه جا افطاری دعوتیم
و منم که نمی خوام برم اخر با دعوا و تهدد مامی که اگه نیام فلان میکنه و فیسال مجبور می شم برم
امشب از اون شب ها بود که از ادم های میزبان متنفر بودم
تو راه که با خانواده می رفتیم یاده `رسال همچین شبی افتادم
چقدر شبه قشنگی بود
من و مرضیه و رضا اصغری و سمی یه مراسم افطاری کوچیک تویه شرکت گرفتیم
شرکتمون یه اپارتمان دو طبقه بود
ریس شرکت اقا اصغری بود و من و مرضیم لیدر یا بازاریابایه شرکت حساب می شدیم
سمی هم که حسابدار بود
طرح افتاری از من بود
مرضیه برنامه ریزیشو کرد
و اقا اصغریم که همیشه پایه ولی یه مشکلی داشتیم اونم بقیه کارمندا بودن که چجوری بپیچونیمشون که حرف مفت نزن
اقا اصغری که روزه نمی رفت می گفت فشار کاری نمی زاره و نمی تونم مرضی و سمی هم نمی رفتن و فقط من بودم که روزه بودم
خلاصه ساعت اداری تموم شد و همه رفتن ما هم به بهونه جابه جا شدن حسابا موندیم
وقتی همه رفتن 4تامون زدیم زیر خنده و من گفتم اقا اصغری افتاری بی خرما و ...نمیشه
اقا اصغری گفت چشم من می رم می خرم ولی من کاشان شما رو بلد نیستم
منم با طرفندای خودم اصغری و مرضی رو فرستادم برن خرید و سره راه کبابم که سفارش داده بودیم رو بخرن
من و سمی مونده بودیم تو شرکت
شرکت یه اشپزخونه مجهز داشت با یه میزو 4تا صندلی
من میزو چیدم و سمی بالا داشت موهاشو درست می کرد و زده بود زیر اواز
نزدیکای افتار بود دیدم این دو تا نمیان
زنگیدم به مرضه
مرضیه(الو)
من (الو و.. معلومه کجاید؟؟ببخشید که من روزم ها>
مرضی(فدات شم پشت دریم بیا پاین نمی
تونیم وسایلو بیاریم)
خلاصه بچه ها اومدن همه تو اشپزخونه
اقا اصغری و سمی کناره هم نشستن و من و مرضیم روبه روشون
وای لحظه لحظش یادمه اقا اصغزی از بس مسخره بازی در میورد کله شرکت رو خنده بود
اگه کارمندای شرکت بودن شاید اونو اینجوری می دیدن تعجب که
داشتم غدا می خوردم که سمی گفت چقدر تو نازی مرضیه هم زد زیر خنده
منم گفتم وا چه ربطی داره
اقا اصغری هم گفت مثل این عروسکا شدی ها
مرضیه گفا اهای من رو دختر خالم غیرت دارم ها
اقا اصغری گفت ای شکمو تو غذا تو بخور
مرضیه هم گفت دستت درد نکنه اقا اصغری
و همه زدیم زیر خنده
بعد رسیدیم به زله ها
وای اخره خنده بود
اقا اصغری گفت من باید از ظرف همه یه قاشق بخورم
من و مرضیم گفتیم نه نمیشه و اونم که حرف گوش نمی کردخلاصه بعد کلی خوردن و خندیدن
اقا اصغری گفت خانوما دست به ظرفا نزنید امشب ظرف ها با مردهاست البته چاخان می کرد و اخرش مرضیه و من ظرف ها رو شستیم
سمی فالوده خریده بود
گفت بریم یه پارکی چیزی با هم فالوده رو بخوریم
خلاصه همه کارامون رو کردیم که بریم
اومدیم پاین سوار ماشین بشیم که داداشم زنگ زد من 5دقیقه دیگه میام دنبالت
وووووووووووووو
همه خورد تو حالمون
ولی اونقدر اون افطاری قشنگ و به یاد موندنی بود که...
من بعد یک ماه از شرکت اومدم بیرون به دلایله تحصیلی
و شرکتم بعد 5ماه انتقال پیدا کرد به تهران
دلم واسه تک تک بچه های شرکت تنگ شده
واسه تایم های استراحت
چه کارای که نمی کردیم
من و مرضیه قرار بود برا اقا اصغری یه دختر پولدار بگیریم و دامادش کنیم
یادمه تو شرکت یه روز تو تایم استراحت بچه ها داشتن چای می خوردن اقا اصقری اومد پاین و گفت یه چای واسه من نیست بعد یه نگاه به من کرد و گفت لیلا میشه یه لیوان چای بدی این اولین و اخرین باری بود که اسمه منو صدا زد
همه برگشتن و انچنان به من نگاه کردن که...
بیخیال من به پاکی خودم ایمان دارم
چند روزه بعد اقا اصغری از تهران بهم زنگید برای یه دوستاش خاستگاری می کرد زدم زیر خنده گفتم اقا اصغری دلت میاد منو بندازی تو چاه خندید گفت نه پس ولش کن
نمی دونم چرا اینقدر به من مرضیه اعتماد داشت
اتاق مدیریت و واحد ساختمونیش که توش زندگی می کرد طبقه دوم بود
همه کارکنای شرکت حق بالا اومدن بدون اینکه اقا اصقری بگه رو نداشتن ولی من و مرضیه ازاد بودیم و تازه خوشحالم میشد و به بهونه حسابا چند دقیقه بالا نگهمون می داشت
کلید اتاقش همیشه برای نماز دست من و مرضیه بود چیزی که خیلی از یه ریس شرکت بعیده
ادم روشن فکری بود تویه تایم های استراحت با هم بحث فلسفی می کردیم و به اندازه یه عمر تجربه داشت با اون سنه کمش
فکر می کنم بیست شش سالش بود
هر روز ار ساعت 7 شرکت بودیم تا 8شب
چقدر تو این مدت من روحم شاد بود
اون موقعه ها من و مرضیه تنها دخترای چادری شرکت بودیم که موقعه رفتن چادر سر می کردیم
من و مرضیه و سمی اخره همه می رفتیم واقا اصغری گاهی دنبالمون تا لبه در میومد
یه شب گفت مرسی که چادر سر می کنید
من و مرضیه نفهمیدیم چرا اینو میگه
مرضیه می گفت بچه خیابون فرشتس عمرش دختر چادری ندیده به خاطر همینه
من وقتی می خواستم برم جلو اینه وای میستادم چادرمو درست می کردم همیشه پیداش می شد وقتی من داشتم چادر سر می کردم
فقط نگاه می کرد ویه شب گفت خیلی با چادر خوشکل می شی
منم که اون موقعه ها خجالتی و مظلوم فقط لبخند می زدم
همیشه به مرضیه می گفت سختتون نیست این چادرها رو سر یم کنید و ما می خندیدم و می گفتیم نه
ولی دیگه کاشان نیست ببینه من و مرضیه دیگه چادری نیستیم
هر چند ماه یه بار یا اون زنگ بهمون می زنه یا ما بهش زنگ می زنیم اخرین باری که زنگش زدیم خیلی ناراحت بود
اونقدر خندوندمش که اخرش گفت خانم ...هنوزم مثل اون روزها شیطونی ها دختر بلا هر کی افسردگی داره باید بیاد پیش تو
من همیشه بهش می گفتم اقا اصغری
می گفت چرا نمی گی مثل همه اقای اصغری
و می گفتم نمی خوام مثل همه باشم
کناره شرکتون یه املاکی بود
پسره اونجا گیر داده بود به مرضیه
یه روز اقا اصغری فهمید
گفت می رم یه کاریش می کنم که چند روزی بره اب خنک بخوره ما دیگه نذاشتیم
گفتم که به همه چیز وارد بود خصوصا اموری حقوقی البته رشته خودش مکانیک بود ودانشجو بود هنوز
اره خلاصه یه روز رفته بود پاین و به پسره املاکی گفته بود اگه بفهمم به دوست دخترای من نگاهی کردی کاریت می کنم که بنگاهتو بفروشی بهم بدی....
اومده بود تعریف می کرد
من و مرضی زدیم زیر خنده
من بهش گفتم اقا اصغری شما برام عین داداشمی
خندید گفت تو هم ابجی شیطونه منی
همیشه می گفت شما دو تا خواهرای منید
یه بار به من گفت بیا بالا تو دفترم بشین اگه تلفن زنگ زد جواب تلفن ها رو بده
خودش رفت تو اتاقش خوابید
من تو دفترش بودم و تلفن جواب می دادم بعد دو ساعت با موهای پریشون و زیر شلواری و تیشرت اومد تو اتاق
تا دیدمش زدم زیر خنده
تاره از خواب بیدار شده بود نمی فهمید چند دقیقه ای نشست
منم شروع کردم به غر زدن که دو ساعت دارم حرف می زدنم و وظیفه من نیست که ...
اونم فقط با لبخند نگاه می کرد
گفت
خب ببخشید جبران می کنم تویه حقوقت
من عصبانی بودم
گفت
تاحالاکسی بهت گفته که چه چهره دل نشین و نازی داری؟(خوده اقا اصغری فوقولاده خوشکل بود جوری که وقتی تو خیابون های کاشان برا خرید می رفت نشد نداشت دخترا نگاهش نکنن)
من نمی دونستم چی بگم به تته پته افتاده بود
حرفو عوض کردم و گفتم من رفتم پاین اقا اصغری تلفن منم پاین خراب شده ها
اروم لبخند زد و گفت میام پاین می بینم
گفتم با این لباسا
گفت بابا می دونی این لباسا چقدر گرونه این شلوارم از ترکیه خریدم این تی شرتم...
گفتم کاشونی ها حرف در بیارن و زیر شلواری براشون زیر شلواری و کاری ندارن چند خریدی یا از ترکیس یا حراجی
لباس پوشیدنشم جالب بود
می خواست بره بانک باشلوارک که همه کارمندای شرکت گفتن اگه بری منکرات می گیردت
اونم قصم می خورد تو تهران با شلوارت می رن سوپری و عابر بانک و ...
خلاصه یه وقتیم لباس می پوشید که خدا می دونه کی قرار بود مد بشه
کاهیم کت شلوار می پوشید بیشتر روزهای که از تهران بازدید داشتیم یا از اماکن
یاده تک تک اون روزها بخیر


