تبليغاتX
...خیلی محرمانه...

...خیلی محرمانه...

ورود ادم های که منو میشناسن کاملا ممنوع است

این هفته رو هر شب یه جا افطاری دعوتیم

و منم که نمی خوام برم اخر با دعوا و تهدد مامی که اگه نیام فلان میکنه و فیسال مجبور می شم برم

امشب از اون شب ها بود که از ادم های میزبان متنفر بودم

تو راه که با خانواده می رفتیم یاده `رسال همچین شبی افتادم

چقدر شبه قشنگی بود

من و مرضیه و رضا اصغری و سمی یه مراسم افطاری کوچیک تویه شرکت گرفتیم

شرکتمون یه اپارتمان دو طبقه بود

ریس شرکت اقا اصغری بود و من و مرضیم لیدر یا بازاریابایه شرکت حساب می شدیم

سمی هم که حسابدار بود

طرح افتاری از من بود

مرضیه برنامه ریزیشو کرد

و اقا اصغریم که همیشه پایه ولی یه مشکلی داشتیم اونم بقیه کارمندا بودن که چجوری بپیچونیمشون که حرف مفت نزن

اقا اصغری که روزه نمی رفت می گفت فشار کاری نمی زاره و نمی تونم مرضی و سمی هم نمی رفتن و فقط من بودم که روزه بودم

خلاصه ساعت اداری تموم شد و همه رفتن ما هم به بهونه جابه جا شدن حسابا موندیم

وقتی همه رفتن 4تامون زدیم زیر خنده و من گفتم اقا اصغری افتاری بی خرما و ...نمیشه

اقا اصغری گفت چشم من می رم می خرم ولی من کاشان شما رو بلد نیستم

منم با طرفندای خودم اصغری و مرضی رو فرستادم برن خرید و سره راه کبابم که سفارش داده بودیم رو بخرن

من و سمی مونده بودیم تو شرکت

شرکت یه اشپزخونه مجهز داشت با یه میزو 4تا صندلی

من میزو چیدم و سمی بالا داشت موهاشو درست می کرد و زده بود زیر اواز

نزدیکای افتار بود دیدم این دو تا نمیان

زنگیدم به مرضه

مرضیه(الو)

من (الو و.. معلومه کجاید؟؟ببخشید که من روزم ها>

مرضی(فدات شم پشت دریم بیا پاین نمی تونیم وسایلو بیاریم)
خلاصه بچه ها اومدن همه تو اشپزخونه

اقا اصغری و سمی کناره هم نشستن و من و مرضیم روبه روشون

وای لحظه لحظش یادمه اقا اصغزی از بس مسخره بازی در میورد کله شرکت رو خنده بود

اگه کارمندای شرکت بودن شاید اونو اینجوری می دیدن تعجب که

داشتم غدا می خوردم که سمی گفت چقدر تو نازی مرضیه هم زد زیر خنده

منم گفتم وا چه ربطی داره

اقا اصغری هم گفت مثل این عروسکا شدی ها

مرضیه گفا اهای من رو دختر خالم غیرت دارم ها

اقا اصغری گفت ای شکمو تو غذا تو بخور

مرضیه هم گفت دستت درد نکنه اقا اصغری

و همه زدیم زیر خنده

بعد رسیدیم به زله ها

وای اخره خنده بود

اقا اصغری گفت من باید از ظرف همه یه قاشق بخورم

من و مرضیم گفتیم نه نمیشه و اونم که حرف گوش نمی کردخلاصه بعد کلی خوردن و خندیدن

اقا اصغری گفت خانوما دست به ظرفا نزنید امشب ظرف ها با مردهاست البته چاخان می کرد و اخرش مرضیه و من ظرف ها رو شستیم

سمی فالوده خریده بود

گفت بریم یه پارکی چیزی با هم فالوده رو بخوریم

خلاصه همه کارامون رو کردیم که بریم

اومدیم پاین سوار ماشین بشیم که داداشم زنگ زد من 5دقیقه دیگه میام دنبالت

وووووووووووووو

همه خورد تو حالمون

ولی اونقدر اون افطاری قشنگ و به یاد موندنی بود که...

من بعد یک ماه از شرکت اومدم بیرون به دلایله تحصیلی

و شرکتم بعد 5ماه انتقال پیدا کرد به تهران

دلم واسه تک تک بچه های شرکت تنگ شده

واسه تایم های استراحت

چه کارای که نمی کردیم

من و مرضیه قرار بود برا اقا اصغری یه دختر پولدار بگیریم و دامادش کنیم

یادمه تو شرکت یه روز تو تایم استراحت بچه ها داشتن چای می خوردن اقا اصقری اومد پاین و گفت یه چای واسه من نیست بعد یه نگاه به من کرد و گفت لیلا میشه یه لیوان چای بدی این اولین و اخرین باری بود که اسمه منو صدا زد

همه برگشتن و انچنان به من نگاه کردن که...

بیخیال من به پاکی خودم ایمان دارم

چند روزه بعد اقا اصغری از تهران بهم زنگید برای یه دوستاش خاستگاری می کرد زدم زیر خنده گفتم اقا اصغری دلت میاد منو بندازی تو چاه خندید گفت نه پس ولش کن

نمی دونم چرا اینقدر به من مرضیه اعتماد داشت

اتاق مدیریت و واحد ساختمونیش که توش زندگی می کرد طبقه دوم بود

همه کارکنای شرکت حق بالا اومدن بدون اینکه اقا اصقری بگه رو نداشتن ولی من و مرضیه ازاد بودیم و تازه خوشحالم میشد و به بهونه حسابا چند دقیقه بالا نگهمون می داشت

کلید اتاقش همیشه برای نماز دست من و مرضیه بود چیزی که خیلی از یه ریس شرکت بعیده

ادم روشن فکری بود تویه تایم های استراحت با هم بحث فلسفی می کردیم و به اندازه یه عمر تجربه داشت با اون سنه کمش

فکر می کنم بیست شش سالش بود

هر روز ار ساعت 7 شرکت بودیم تا 8شب

چقدر تو این مدت من روحم شاد بود

اون موقعه ها من و مرضیه تنها دخترای چادری شرکت بودیم که موقعه رفتن چادر سر می کردیم

من و مرضیه و سمی اخره همه می رفتیم واقا اصغری گاهی دنبالمون تا لبه در میومد

یه شب گفت مرسی که چادر سر می کنید

من و مرضیه نفهمیدیم چرا اینو میگه

مرضیه می گفت بچه خیابون فرشتس عمرش دختر چادری ندیده به خاطر همینه

من وقتی می خواستم برم جلو اینه وای میستادم چادرمو درست می کردم همیشه پیداش می شد وقتی من داشتم چادر سر می کردم

فقط نگاه می کرد ویه شب گفت خیلی با چادر خوشکل می شی

منم که اون موقعه ها خجالتی و مظلوم فقط لبخند می زدم

همیشه به مرضیه می گفت سختتون نیست این چادرها رو سر یم کنید و ما می خندیدم و می گفتیم نه

ولی دیگه کاشان نیست ببینه من و مرضیه دیگه چادری نیستیم

هر چند ماه یه بار یا اون زنگ بهمون می زنه یا ما بهش زنگ می زنیم اخرین باری که زنگش زدیم خیلی ناراحت بود

اونقدر خندوندمش که اخرش گفت خانم ...هنوزم مثل اون روزها شیطونی ها دختر بلا هر کی افسردگی داره باید بیاد پیش تو

من همیشه بهش می گفتم اقا اصغری

می گفت چرا نمی گی مثل همه اقای اصغری

و می گفتم نمی خوام مثل همه باشم

کناره شرکتون یه املاکی بود

پسره اونجا گیر داده بود به مرضیه

یه روز اقا اصغری فهمید

گفت می رم یه کاریش می کنم که چند روزی بره اب خنک بخوره ما دیگه نذاشتیم

گفتم که به همه چیز وارد بود خصوصا اموری حقوقی البته رشته خودش مکانیک بود ودانشجو بود هنوز

اره خلاصه یه روز رفته بود پاین و به پسره املاکی گفته بود اگه بفهمم به دوست دخترای من نگاهی کردی کاریت می کنم که بنگاهتو بفروشی بهم بدی....

اومده بود تعریف می کرد

من و مرضی زدیم زیر خنده

من بهش گفتم اقا اصغری شما برام عین داداشمی

خندید گفت تو هم ابجی شیطونه منی

همیشه می گفت شما دو تا خواهرای منید

یه بار به من گفت بیا بالا تو دفترم بشین اگه تلفن زنگ زد جواب تلفن ها رو بده

خودش رفت تو اتاقش خوابید

من تو دفترش بودم و تلفن جواب می دادم بعد دو ساعت با موهای پریشون و زیر شلواری و تیشرت اومد تو اتاق

تا دیدمش زدم زیر خنده

تاره از خواب بیدار شده بود نمی فهمید چند دقیقه ای نشست

منم شروع کردم به غر زدن که دو ساعت دارم حرف می زدنم و وظیفه من نیست که ...

اونم فقط با لبخند نگاه می کرد

گفت

خب ببخشید جبران می کنم تویه حقوقت

من عصبانی بودم

گفت

تاحالاکسی بهت گفته که چه چهره دل نشین و نازی داری؟(خوده اقا اصغری فوقولاده خوشکل بود جوری که وقتی تو خیابون های کاشان برا خرید می رفت نشد نداشت دخترا نگاهش نکنن)

من نمی دونستم چی بگم به تته پته افتاده بود

حرفو عوض کردم و گفتم من رفتم پاین اقا اصغری تلفن منم پاین خراب شده ها

اروم لبخند زد و گفت میام پاین می بینم

گفتم با این لباسا

گفت بابا می دونی این لباسا چقدر گرونه این شلوارم از ترکیه خریدم این تی شرتم...

گفتم کاشونی ها حرف در بیارن و زیر شلواری براشون زیر شلواری و کاری ندارن چند خریدی یا از ترکیس یا حراجی

لباس پوشیدنشم جالب بود

می خواست بره بانک باشلوارک که همه کارمندای شرکت گفتن اگه بری منکرات می گیردت

اونم قصم می خورد تو تهران با شلوارت می رن سوپری و عابر بانک و ...

خلاصه یه وقتیم لباس می پوشید که خدا می دونه کی قرار بود مد بشه

کاهیم کت شلوار می پوشید بیشتر روزهای که از تهران بازدید داشتیم یا از اماکن

یاده تک تک اون روزها بخیر


+ نوشته شده در  سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 1:38  توسط رها  | 

قسمت اخر

اون شب حاله خرابه دختر از چشاي تيز بين برادرش مخفي نموند
شب وقتي دختر توي اتاقش نشسته بود و به زور داشت به ياد عشقش کتابه شريعتي مي خوند
برادرش اومد پيشش
و گفت مي خوام دو تاي شام بريم بيرون
دختر گفت من حوصله ندارم
ولي برادرش با ترفنداي که بلدبو اونو وادار کرد که قبول کنه
توي ماشين سکوتي حکم فرما بود
و برادر دختر متوجه اشکاي بي صداي که از گوشه چشم خواهرش مي اومد مي شد
و از اونجاي که برادرش ادم فوقولاده منتقي بود و نمي خواست با سوال از دختر اونو اذيت کنه
و معلوم بود داره از حاله خرابه خواهرش اذاب مي بينه
چند دقيقه اي ماشين رو نگه داشت
و دستشو به چونه خواهرش گرفت و صورتشو روبه خودش گرفت
دختر اصلا روي نگاه به صورت برادر رو نداشت
و همون موقعه برادر خواهرش رو براي چند دقيقه بقل کرد
و دختر در بقله برادرش شروع کرد به گريه
و برادر دختره قصومن از اون جدا شد و خودشو عقب کشيد و با دوتا دستاش
صورته خواهر رو گرفت و گفت از حالا ديگه اشتباهتو تکرار نکن
حالا هر کاري کردي
دختر همون موقعه تو دلش گفت من اشتباه نکردم من فقط از يکي خوشم اومد ...همين
اون شبم گذشت

 هفته ها مي گذشت و مادر و دختر از هم دور ترودورتر مي شدن
و دختر هم به دليل اينگه گوشيش دسته مادرش بود نمي تونست از خودش به پسر قصه خبر بده
اره همه اين اتفاق ها بين مادر و دختر افتاد و پدرش هيچي نفهميد
دختر خيلي افسرده شوده بود
هر شب تا نصبه شب تنها اشک مي ريخت
ولي حاظر نبود کسي اشکشو کسي ببينه
چند ماه گذشت و دختر قصه گوشيشو از مادرش گرفت
و به پسر زنگ زد
پسر خيلي نگرانش شده بود تو اين مدت
ولي دختر بهش گفته بود تو هيچ وقت به گوشي من زنگ نزن
و به خاطر همين بهش زنگ نمي زد
اره دختر بهش زنگ زد
تمام صداش پر بقز بود ولي نمي خواست براي عزيزش گريه کنه
به خاطر همين سعي کرد براش بخند و بگه اين چند وقت درگير کار بوده
پسر هم باور کرد و ازش خاست هيچ وقت تنهاش نزاره
و صداشو ازش محروم نکنه
هر روز مي گذشت و دخترمون هر روز بيشتر عذاب مي ديد
نمي خواست ديگه به محبت هاي مادرش خيانت کنه
از طرفيم پسر رو دوسش داشت و اصلا نمي تونست ازش جدا شه
ولي بايد يه کار مي کرد که خوده پسر ترکش کنه
يه روز پنجشنبه براي اخرين بار بهش زنگ زد تا بگه که ديکه دوسش نداره و. مي خواد ترکش کنه
البته همه حرفاش دوروغ بود اون واقعا دوسش داشت
خلاصه زنگ زد
و صداي پر از محبته پسر و خندهاش اصلا مجال خداحافظي باهش نداد
و فقط غصشو صد برابر کرد
خلاصه اون روز هر دوشون اونقدر هم ديگرو خندون و با هم حرفاي قشنگ زدن که دختر حسابي همه چيزرو يادش رفت
دختر تصميم گرفت يه روز تو چت يه کار ي کنه که پسر
ازش بدش بياد و بگه دوست ندارم و نمي خوامت
چون اون نيم تونست به کسي که اولين تجربه عشق پاک بود بگه برو و ترکم کن
ولي بلخره شبه قراري که دختر و پسر با هم براي گفتگوي نوشتاري گذاشته بودن فرارسيد
و دختر با دستاي لرزون و قلبي خراب
به عزيزش گفت که نمي خوام ديگه ببينمت و مي خوام تنها باشم
و کاش پسر حالشو اون موقعه برامون مي گفت
ولي دختر داشت براي عزيزش مي مرد که نکنه اين حرفاش باعث شه قلبه بهترينش درد بگيره
ولي مجبور بود
....
پايان

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 21:25  توسط رها  | 

داستانه واقعی...4

تا رسيد به 30بهمن
بدترين روزه زندگي دختر غصمون
روزي که مادرش فهميد که اون با يکي رابطه داره
اون روز دختر غصمون تا ساعت 4 بد ظهر کلاس داشت
ولي هيچ وقت نمي خواست بره خونه
ساعت چهار تا 6 توي خيابون ها راه رفت و دستشو کشيد به ديوار
دستاي ظريفه دختر قصمون  حسابي خراش بيدا کرد
ولي براش مهم نبود
نمي دونيست مامانش چه برخوردي باهاش مي کنه
خلاصه کليد رو انداخت توي در و رفت تو
مادرش تنها نشسته بود روي مبل
معلوم بود که فوقولاده ناراحته
گفت تا حالا کجا بودي؟
گفت کلاس داشتم
گفت تا اين موقعه؟
گفت اره
مامانش گفت گوشيتو بده
گوشيو گرفت و شماره پسر قصمون رو اورد و گفت اين کيه؟
دختر قصمون تمام بدنش مي لرزيد و زبونش بند اومده بود
نمي دونست جوابه اعتماده خانوادشو چي بده
نمي تونست به جوابه محبت هاي مادرش بگه  که اين شماره کسي که من دوسش دارم
مادرش سوالشو دوباره تکرار کرد
ولي دختر قصمون زبونش بند اومده بود و حتي گريم نمي تونست بکنه
چون خيلي مغرور بود
مادره دختر قصمون مشاور ... بود که خيلي وقت بود کار نمي کرد
و عزيزه دله همه دختر پسر هاي فاميل و دوست و اشنا
اخه اخلاقش خيلي عالي بود
ولي اون روز حسابي داغون بود
و هي سوالشو تکرار مي کرد
ولي دختر حرفي نداشت و فقط سکوت کرده بود
تا اينکه مادرش بلند شد و عينه فيلم رستگاران که اقاي شايسته زد تو صورت رويا
يه چاکي زد تو گوش دختر غصمون
......
دختر انچنان به مادرش نگاه کرد که مادرش با صداي بلند داد زد
اين جوري نگاه نکن
ولي دختر غصه همه وجودشو يه نفرت نا خداگاه پر کرد
و بازم گريه  نکرد و زبون هم باز نکرد
فقط توي دلش از مادرش بدش اومد
ديگه نمي خواست ببيندش
ديگه نمي تونست مهربوني هاي مادرشو يادش بياره
مادرش که هميشه حرف از منطق مي زد و مخالف داد و فرياد بود
الان چش شده بود
که تونسته بود دست روي تک دخترش بلند کنه
+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 21:20  توسط رها  | 

داستای واقعی...3

عاشقه يه پسري که مثل خودشون از يه خانوادي مرفح بودن
پسر غصه خيلي با پسرهاي ديگه فرق مي کرد
و دختر غصمون روز به روز بيشتر بهش جذب مي شد
پسر قصمون مي خواست که با هم رابطه تلفني داشته باشن
ولي دخترقصمون خيلي رو اين چيزها حساس بود
و قبول نمي کرد
تا اينکه تصميم گرفتن هم ديگرو ترک کنن
يک ماه گذشت و يه روز تو کافي نت
پسر مغرور قصمون اي ديش روشن شد
دختر  دلش يه هو ريخت
ولي بهش سلام نکرد
سي دقيقه اي گذشت و اخر پسر قصه پيش قدم شد
و با ترفند خاصي که بلد بود دختر قصه رو راضي کرد که که تنهاش نزاره
دختر  قصم که قلبا بهش علاقه داشت دوباره به طرفش رفت
بازم چند ماهي گذشت
و پسر هنوز اصرار به گرفته شماره دختر  داشت
تا اخرش هم تونست به ارزوش برسه
و دختر شمارشو به پسر داد
روزه اولي که با هم حرف زدن
روزه پر خاطره اي بود
دختر اونقدر جذاب حرف مي زد که پسر قصه با اون همه غرورش و فلسفه هاي که حفظ کرده بود
سکوت کرده بود
و فقط گوش مي داد
دختر قصمون  اونقدر خوب تونست پسر رو به خودش نزديک کنه
و پسر و دختر ناخداگاه به هم وابسته شدن
و دختر قصه خوشحال بود از اينکه اونو داره
وبه این فکر می کرد که چطور خودش با اون همه ادعا و ...عاشق شده
و اینکه اگه یه روز یکی بفهمه چی می شه
اره دختر مثبت و مذهبي  قصمون با يه پسري رابطه داشت
پسري که شده بود همه فکرو ذهنش
يواش يواش دختر قصمون داشت بزرگ مي شد
و چون چهره زيباي هم داشت
هر جاي که مي رفت چند نفري رو به خودش جذب مي کرد
ولي اون اصلا تو باغ خاستگاري و ازدواج نبود
کم کم به مرحله انتخاب رشته رسيد و وارد رشته مورده علاقش شد
و اونجام شد يه ادم متفاوت که هم سناش با دسته تعجب نشونش مي دادن
و بهش حسرت مي خوردن
خلاصه دختر پسر قصون در کنار هم خوش و خوشحال بودن

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 21:9  توسط رها  | 

داستان واقعی...2

اره دختر قصمون عوض شد
گذشت و گذشت تا وارد ساله تحصيلي بعد شد
ولي ديگه اون شاگرد اوله کلاس نبود
و معدش رسيد تا 19
ولي هم چنان با هوش بود و زرنگ
اون موقعه ها هيچي از دنياي مجازي نمي دونست
تا يه دوستاش تو کلاس با وادي چت و مسنجر و روم اشناش کرد
و ...
اره شش ماه ي گذشت و همه فوت فن مسنجرو دنياي چت رو ياد گرفت
دختر غصمون يه دوسته خيلي صميمي هم داشت که همه چيزشون با هم يکي بود
و وقتي اون وارد دنياي چت و اين ها شد
دوسشم به دنبالش کشيده شد و هر دوشون شدن دو عضو پايه روم
تو همون روزها بود که هردوشون خيلي عوض شدن
گوشه گير شده بودن
اخلاقه دختر قصمون رو دوسش خيلي تاثير گذاشته بود
طوري که اون از هر چي بدش ميومد دوسشم از اون متنفر مي شد
با اينکه دوسش چند سال ازش بزرگتر بود ولي خيلي با هم صميمي بودن
اره گذشت و گذشت تا تابسون شد
و دختر قصمون عاشق شد...

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 21:4  توسط رها  | 

داستای واقعی...1

توي يه وادي گمنامي دختري بود  زيبا و کم سن
16سالش بود و سرش پر بود از هدف هاي خيلي بزرگ و....
ارزو هاي دور و دارزا
...
تا ۱۷ساگلي شاگرد اول بود و هميشه زبان زده همه بود
و مايه مثال دوستاي هم سنه و سالش
گذشت تا دختر غصه ما رسيد به امتحاناته اخر ترم
يک هفته مونده بود اونم خودشو از قبل اماده کرده بود
تا يه روز تو راه مدرسه
تصادف کرد
و جمجمش ضربه ديد
و براي مدتي حافظشو از دست داد
اره خلاصه اون سال امتحاناتشو با هر بدبختي بود داد
و بعد چند ماه حافظشو بدست اورد
ولي به طور کل عوض شد
ديگه اون دختر قديم نبود
ديگه اون دختر اي که هيچ وقت مستقيم توي چشم کسي نگاه نيم کرد نبود
ديگه اون دختر ي سر به زير و مظلوم نبود
شايد اون تصادف شد يه مرزي براي تقييرش
مرزه بين پاکي و ...

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 19:32  توسط رها  | 

دست نوشته های خودم

یه سلام پر از نگاه به همتون

ولی قول بدید شما تو چشمای من نگاه نکنید اخه ممکنه از چشمام خیلی چیزها لو بره

و شمام غصه بخورید...

نه سرنوشته عزیزم فکر نکن که الان از من می شنوی که

وای خدا کم اوردم ....اخ خسته شدم دیگه از دسته همه...

نه همچنان لبخند روی لبای من هست و میمونه

چون مثله همیشه من تاقتم بالاست

مثل همیشه چشای من پر از شیطنت و لبخنده

تازه کجای کاری سرنوشتم من هنوزم می تونم وقتی کسی داره باهام حرف می زنه

جوری نگاهش کنم که چند دقیقه سکوت بی اخیار کنه

پس رها هنوز رهاست به خاطر خیلی ها ...که گفتن ما دوست داریم

تا وقتی یکیم دوسم داشته باشه

من سعی می کنم به خاطر اون بهترین باشم

البته بماند که من خودمو خیلی دوست دارم..هههه

خب حالا دیدی سرنوشتم نمی تونی با من کل کل کنی

پس اگه خسته شدی بهم بگو حتما می تونم ارومت کنم

اخه تو سرنوشته منی منم خوب می شناسمت

اخی عزیزه من الاهی رها قربونت بشه یه بار نکنه کم بیاری و اشک بریزی

من و تو باهم یه دنیایم

تو اسمت سرنوشته رهاست و من خوده رهام

پس اگه می خوای رها بشی باید رها کنی خیلی چیزها رو

اخه من خیلی چیزها رو حروم می دونم

وقتی پیشه منی حق نداری اخم کنی...حق نداری غصه بخوری...حق نداری بگی من نمی تونم

حق نداری بگی کسی دوسم نداره...حق نداری بگی خدایا خسته شدمو....

خب بعد از این همه دکتر رفتن  و عیادت مرض رفتن و شنیدنه حرفای ...و دیدنه گله های ...

گفتم باهات حرف بزنم نکنه که ضعیف بشی

سرنوشتم که داری الان به چشای یه خورده خیسه من نگاه می کنی

می خوام بهت بگم اگه یه روزی منم نتونسم ادامه بدم تو ....

بچه ها ببخشید سرتون رو درد اوردم....

مواظب نگاههای مهربونتون باشید عزیزای من...دوستون دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 19:36  توسط رها  | 

پشت صحنه دنیای مجازی.قسمت اول.

پشت صحنه دنياي مجازي مي دونيد چيه
...
من که زياد عمري ندارم
من يه بازيگر سه چهار  اين دنياي مجازيم
و لي به دليل جهشي درس خوندنم تو اينجا و استعداد بلقوه اي که داشتم
بيشتر از عمرم ياد گرفتم وجودمو تثبيت کنم
ولي رسم و ايين دنياي مجازي اينکه اگه يه مدت نباشي فراموش ميشي
البته بجز بعضي ها که ديگه تو ي خاطره ها موندن
حرفه من اين چيزها نيست
حرفه من پشته صحنه دنياي مجازي
خنده ها و گريه ها سرکار گذاشتن ها و غصه خودن ها عاشق شدن ها و دعوا کردن ها حتي رقابت ها و ....
من که همشو يادمه
بچه ها ي قديمم خوب يادمه
که الان براي خودشون صاحب  سبک و حرفي شدن
اوناي که الان ادعاي شيخه دنياي مجازي بودن رو مي کن
دوساله پيش بود
که شروع کردم چت حرفيه اي
حتي يادمه بچه هاي روم قديم مي خواستن يه انجمن چتر هاي حرفه اي  راه بندازن که به منم پيشنهاد دادن
ساعت ها تو اتاقه کنفرانس درباره همه چيز ده بيست تاي بحث مي کرديم
توي اين بحث ها و چنگ و دعوا ها
يه بار مي دي طرف عاشقه يکي ميشه
يا يکي ميشد دشمنه خوني اون طرفي که خيطش کرده
اون وسطام بعضيا  فقط سهمشون سکوت بود
بعضيام سهمشون معتاد شدن بود
بعضيام افسردگي
نمي خوام بگم توي اين سه سال چي ها ديدم
چيا شنيدم
چون موقعش نيست
شايد يه جاي گنگي نوشتم
تا عبرتي بشه براي همه
خيلي ها رو ديديم که معتاد اينترنت شدن
خيلي ها رو ديدم که از ساعت نه شب تا شش صبح چت مي کردن
خيلي ها رو ديدم که حتي شبه احيا که همه مسجد بود اوومدن توي روم
اوناي که براي خودشون ادعاي پاک و متحر بودن مي کن
در عينه شيريني اين دنياي مجازي فقط کافيه يه لحظه چشماتو ببندي
و احساسات تو خودش غرغت کنه
خيلي کم پيش مياد کسي صبح و ظهرش و شبش بشه اينترنت و معتاد نشه به اين دنياي مجازي
من به چشمام مي ديدم يه دوستاي من که نمونه يه دختر ساده و پاک بود بعد دوسال چت
به طور کل عوض شد
افسردگي حاد گرفته بود طوري که اگه يه روز کمتر از 15 ساعت تو اينترنت نمي رفت
با هيچکي حرف نمي زد
هر چيم باهاش حرف مي زدم
فايده اي نداشت چون خودشو درگير کرده بود
من يادمه وقتي به پسر عمم گفتم بيا برام سيستم کامپيوترم رو به روز کن و مسنجر جديد برام ننصب کن
با همه موز مار بودنش با همه غرورش و با همه زرنگياش که صد نفرو سره کار مي زاره و تشنه مي بره ...
بهم با کمال روراستی گفت تو رو مثل خواهرم دوست دارم و ازت می خوام زیاد تو وادی اینترنت نری

بهم گفت می دونی تو خیلی دلت ژاکه و سادس و من نیم خوام درگیر بشی
خصوصا تو ووادي چت
من اون روز بهش پوز خند زدم
و هيچي نگفتم
ولي الان  مي فهمم راست مي گفت

انگار اون برای اولین بار تو زندگیش احساس مسئولیت کرده بود

به هر حال
من خيلي ها رو اينجا مي شناسم
عقيده هاي خيلي ها رو شنيدم
با خيلي ها بحث کردم ولي مردمون اينجا چند دستن
يه عده که فقط مي خوان به زور عقيده هاشونو بهت تحميل کنن
يه عدم اينجان که فقط مي خوان ماندگار بشه اسمشون
يه عدم تو فازه عشق و عاشقي مي گردن
يه عدم فقط براي تخليه روحي ميان و به مردم بدوبيرا مي گن
يه عدم براي تفريح ميان تا يه اشنایي با اينجا داشته باشن و بگن ما هم بلدیم
يه عدم مثل بره هاي ساده ميان اينجا و و ناقافل گرگ مي دردشون
خلاصه خيلي ها  اومدن و رفتن که الان دیگه حتی اسمی هم ازشون برده نمیشه
خيلي هام هنوز هستن

ادامه دارد....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 19:56  توسط رها  | 

اره چرا نگم اشتباه کردم

چرا نگم گول خوردم

چرا نگم ساده بازی در اوردم

اره همه عالم و ادم حق دارن به من بخندن

به منی که همه دنیا رو تشنه می بردم لب اب و برمی گردوندم

منی که با خوندن چند تا کتاب خودمو علامه ده می دونسم

می که فکر می کردم من دختر کیم و چه جایگاهی دارم

منی که غرور سرتاپای وجودمو گرفته بود

اره همه حق دارن

حتی مامانم حق داره که به من بگه چی برات کم گذاشتم که ما رو فراموش کردی

همه حق دارن بگن عوض شده

حتی بابا م حق داره بگه چرا دیگه نمی خندی

اره قبول دارم

ولی خدایا تو هم باید قبول کنی

با همه زرنگی هام با همه ی هوشی که داشتم

بچه گی کردم

باشه خدای من

قبول کردم من اشتباه کردم و بازم اشتباهم رو ادامه دادم حتی الانم دارم اشتباهم رو ادامه می دم

ولی این درستش نیست

واااااااااااااااااااااااااای کلافه شدم

خدایا نخندی بهم ها

می دونم الان تو دلت داری می گی تو که همیشه همه رو نصیحت می کردی

تو که همه می یومدن و کنارت درد و دل می کردن

تو که خیلی حرفا تو دلته......داری می گی کلافه ای

اخه کی می دونه چقدر اذیت می شم

کی می فهمه من بعضی حرفا عذابم می ده

از احساس مالکیت بعضی ها متنفرم

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 0:21  توسط رها  | 

دست نوشته های خودم

از وبلاگ تخصیصیم و هزار تا اشنا که اونجا بود
زدم بیرون و اومدم اینجا
چون می خوام راحت باشم
نمی خوام فلانی به بگه چرا با همچین کسه درد و دل کردی

یا چرا فلانی برات پیغام میزاره

یا چرا فعلانی هی میاد وبلاگتو....هزار تا چیزه دیگه

خسته شدم به خدا نمی دونم چرا مردم احساس مالکیت روی کسی می کنن

چرا می خوان هر جور شده یکی رو تحت تسلته خودشون بگیرن

به هر حال اینجا فقط منم و خدا و تو که منو نمیشناسی

حتی نمی دونی کی هستم

ای روزگار...........................من ...نه من کسی نیستم

من یه روزی بود که همه رو از بالا نگاه می کردم

ولی همه این چیزها گذشت

و فقط من می مونم و یه سفر طولانی که درش همسفریم جز خودم ندارم

نمی خوام کسی چیزی بدونه

به قوله دوستان دختر دوست داشتنی هستم


و خیلی مهربونم ولی دیگه چه فایده


می دونید امروز داشتم حرفای دکتر شریعتی رو مرور می کردم


چشمم به این جمله خورد

 
عشق چيزي است مثل سرخک که هر جواني بايد يک بار در زندگي آن را بگيرد


وای خدایا یکم صبر کن من هنوز سرخک زندگیمو پیدا نکردم

یعنی نخواستم که ببینمش تا پیداش کنم


........

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 15:49  توسط رها  | 

حرفای عشقم به من و تو

این نوشته متن کوتاهی از میان یادداشتهای علی شریعتی است که پیش از این در مجموعه آثار وی منتشر نشده است. بخشهایی از این متن پیشتر در کتاب یادگاران مانا آمده بود. در ضمن در متن زیر بجای اسامی افراد ... گذاشته شده است
علي شريعتي
مصدرهاي به درد بخور زندگي يک روح/علی شریعتی
انديشيدن، خواندن، نوشتن، پرستيدن، ارادت ورزيدن، عصيان کردن، تنها بودن، رنج کشيدن، ايثار کردن، قرباني کردن، گريختن، صبر کردن، خيالات فرمودن (اصطلاح ناصرالدين شاه)، به استقبال آمدن (برخلاف به بدرقه رفتن)، درستي مطلق بودن و دروغ هاي شيرين يا سودمند گفتن (ملامتيه)، صلح کل بودن و جنگ زرگري کردن، همه را هيچ انگاشتن و همه را محترم داشتن، مهاجرت کردن، توي تاريکي اتاق در يک نيمه شب زمستان تنها سيگار پک زدن، نشستن و رقص شعله هاي جادويي آتش بخاري را تماشا کردن، شمعي را در کنار آينه يي روشن کردن، نيمه شب هاي باران خورده در خيابان هاي خلوت شهر تنها رانندگي کردن، توي راه پله ها به جناب آقاي... يک اردنگي جانانه زدن، با آقاي دکتر... دست دادن، هر چند سال يک بار چند ماهي را به قزل قلعه رفتن. غروب خورشيد را در آن سوي سن تماشا کردن، به آواز عبدالوهاب شهيدي، اديت پياف ، بيکو، آزناوور و خواجه آدامو گوش دادن. آقاي دکتر... را که مثل دم جنبانک (صعوه) راه مي رود يکهو پخ کردن، در هر شبانه روز دو ساعت يا سه ساعت به خلوتي پناه بردن و به خود انديشيدن، دچار نصايح مشفقانه عقلاي خاطرجمع ابله نشدن. محبوب تيپ هاي سوزناک احساساتي جواد فاضلي قرار نگرفتن، از ديد و بازديد و دعوت و منقل از زير کرسي برداشتن و گذاشتن و براي منزل خريد کردن و براي اقوام سوغات تهيه کردن و شرفياب شدن و در برابر شوخي هاي خنک آقاي رئيس مجبور به لبخند شدن و نظام وظيفه خدمت کردن و خانم آقاي دکتر... را ديدن و مبتلا به ترشا شدن و با آدم خسيس دو پولي مثل دکتر....همسفر شدن و جزوه هاي درس هاي آقاي.... را نوشتن و سخنراني هاي علمي آقاي دکتر... را گوش دادن و افتتاح کردن جلسه را به وسيله دکتر... و... ديدن و با آب و نمک و صابون يک دست تنقيه کردن و با بچه مزلف هاي لوس نجس خنگ بي شعور بيسواد بيمزه بي همه چيز که يعني موج نو، يعني آنارشيست، بحث علمي کردن، گير سوال هاي پسرهاي... افتادن و ïرسîت را گرفتن و کشيدن و مبتلاي تعريف هاي خانم... شدن و بالاخره از... معاف شدن، تا ديدي که يک مرتبه اين دکتر... است که راجع به مقام حيرت در عرفان با تو صحبت مي کند و تو هم هيچ راه گريزي نداري، خود را يکهو تو حوض آب انداختن. اگر يک سال ديگر هم به آخر عمر نمانده باشد آن را در لاکرواي پاريس، کنار کليساي زيبا و آسماني دولاشاپل زندگي کردن و بار ديگر طعم آزادي را و آزادي را و آزادي را چشيدن، نم اشکي و با خود گفت وگويي داشتن، به ماسينيون عشق ورزيدن، آن فرشته تنها را در اعماق سنگين گور آبي اش تنها نگذاشتن، گاه گريستن و هيچ گاه نناليدن، بي نياز بودن، خود جزيره خويش شدن. از کنار پنجره ات جنب نخوردن، به زور و زر و زن از راه برنگشتن. در راه نماندن، با بودا و لو و ارنست گالوا و عين القضات همداني و کلود برنارد خودم و آناتول فرانس فرانسوي و رزاس سوئدي رفيق بودن، محشور بودن، هرگز تسليم روزمرگي نشدن، هرگز کارمند دولت نشدن، ناظم نبودن، هر وقت دستت رسيد يک پس -کلگي چنان به جناب آقاي دکتر... نواختن که چشم هايت راست شدن، به کتاب و قلم و تنهايي و غم و بي نيازي و پارسايي و بي باکي و غرور و فلسفه و شرف و بزرگواري و ايمان و آزادي و مردم و هنر و عرفان و خدا و دوست و تامل و سکوت و تحمل و... وفادار ماندن، از تاريخ علي، از جغرافي کوير، از آسمان ماه، از نقاشان لاکروا، از مجسمه سازان رودن، از شاعران مولوي، از عارفان عين القضات و حلاج، از شهرها پاريس، از جنگل ها بولوني، از ساختمان ها معبد، از صداها اذان، از موسيقي ها سونات مهتاب گاستون دفين، از صفحه ها رين دو رين و از گل ها هوما و از اشيا شمع و از پرندگان طوطي تاگور و از غذاها بيفتک و از نعمت ها قلم و از رنگ ها خاکستري و از بازيچه ها فندک و از مخاطب ها دفتر و از آرزوها آزادي را برگزيدن، وطني چون غربت من و پناهي چون خلوت من و بيهودگي چون زندگي من و خواهري چون بتول مزيناني من داشتن و آينده او را که چون آينده برادرش است به نيروي دعاهاي نيم شبان از باران استجابت هاي خدايي سيراب کردن. اينهاست مصدرهاي ساده و مرکب دستور زبان زندگي کردن من. والسلام

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 22:19  توسط رها  |